Thursday, May 24, 2007

شعری برای آن روزها

تقدیم به لورکا و حامد خوشنویس که اسکله های مست انزلی را با من زندگی کرده اند.


پوتین هایی که در سراسر این متن راه می روند
دست من نبود
این نوشته را در صحت کامل روحی که دست من نبود
و دیگر هیچ چیز
همین سطرهای تصادف کرده سر به هوا.
و دختری که پشت نرده ها ایستاده است و مرا و روسری اش را
گره میزند.
حالا دیگر پوتین هایی که در سراسراین متن راه میروند
پاهای خودشان را پیدا کرده ان
رسیده اند به روزهایی که فریاد برادرانم را در کمیته های انضباطی بدوی
اخراج کرده بودند
یار دبستانی زیر چوب الف درد می کشید
میرزا افتاده بود زیر اسبش
ومتن زیر پوتین ها از سیاهکل رسیده بود به عمارت کلاه فرنگی رشت
و اثر انگشت های من زیر گواهی فوتم .
دختر از پشت نرده ها آمده ایستاده روی این سطر و هی شرجی تر می شود
حالا گواهی فوتم و اعترافاتی که زیر پوتین ها راه می روند
از عرض سلام با خطهای تیره
برای درج در پرونده گذشته اند و به امضای زخمهایم نزدیک می شوند
دختر
رفته است کنار دستی که پولی برای عاشقی دارد .

ودیگر دست من نیست که گیله مرد ها عادت کرده اند
.به مرده هایی که مست روی اسکه اخراج می شوند.

2 comments:

Unknown said...
This comment has been removed by the author.
man said...

مفاهيم زيبا بودند...اما كامل نبودند...

Powered By Blogger