Saturday, September 1, 2007

این وبلاگ فقط منتطر یه کامنت تا جون بگیره

این وبلاگ فقط منتطر یه کامنت تا جون بگیره.

Thursday, May 24, 2007

شعری برای آن روزها

تقدیم به لورکا و حامد خوشنویس که اسکله های مست انزلی را با من زندگی کرده اند.


پوتین هایی که در سراسر این متن راه می روند
دست من نبود
این نوشته را در صحت کامل روحی که دست من نبود
و دیگر هیچ چیز
همین سطرهای تصادف کرده سر به هوا.
و دختری که پشت نرده ها ایستاده است و مرا و روسری اش را
گره میزند.
حالا دیگر پوتین هایی که در سراسراین متن راه میروند
پاهای خودشان را پیدا کرده ان
رسیده اند به روزهایی که فریاد برادرانم را در کمیته های انضباطی بدوی
اخراج کرده بودند
یار دبستانی زیر چوب الف درد می کشید
میرزا افتاده بود زیر اسبش
ومتن زیر پوتین ها از سیاهکل رسیده بود به عمارت کلاه فرنگی رشت
و اثر انگشت های من زیر گواهی فوتم .
دختر از پشت نرده ها آمده ایستاده روی این سطر و هی شرجی تر می شود
حالا گواهی فوتم و اعترافاتی که زیر پوتین ها راه می روند
از عرض سلام با خطهای تیره
برای درج در پرونده گذشته اند و به امضای زخمهایم نزدیک می شوند
دختر
رفته است کنار دستی که پولی برای عاشقی دارد .

ودیگر دست من نیست که گیله مرد ها عادت کرده اند
.به مرده هایی که مست روی اسکه اخراج می شوند.

Saturday, May 19, 2007

شاید حقیقت....

......شمائین اون پریا,اومدین دنیای ماحالا هی حرص می‌خورین، جوش می‌خورین، غصهٔ خاموش می‌خورین که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود,پیغوم سربسه نبود
دنیای ما عیونه,هر کی می‌خواد بدونه:
دنیای ما خار داره,بیابونش مار دارههر کی باهاش کار دارهدلش خبردار داره!
دنیای ما -- هی، هی، هی!عقب آتیش -- لی، لی، لی!آتیش می‌خوای بالاترکتا کف پات ترک‌ترک...

Monday, May 14, 2007

تلخ چون غرابه زهری...

این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود.
سرزمینی که نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند.
تا هر انسانی را,هرکه برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
از ترانه های سیاهان امریکا ترجمه احمد خان شاملو

Sunday, May 13, 2007

هوای تازه

امروز معلمم هی دم از خلاقیت میزند و من پیش خودم میگویم

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

NOSTALOGIA



Sophia Loren

Thursday, May 10, 2007

دغدغه های روزانه من


بعضی وقتها بلغور کردن یه سری کلمه خیلی لذت بخش میشه و بعضی وقتها هم مجبوری هر چی بلغور کردی بالا بیاری باز بخوری و هی نشخوار کنی شاید تو این جریان یه چیزی گیرت بیاد.
از نو از خودم می پرسم؟ایده چیه ؟کانسپت کجاست؟پس فرم چی میشه؟خوب حالا دیاگرام چی میگه؟
تصادفی به این فرم رسیدی؟همین طوری تجربی؟......
دفترم پر اتودای جورواجور میشه و باز دوباره بالا آوردن و خوردن و باز .....
بعضی وقتها ذهن آدم انگار از یک جزیره دور افتاده میآد و هی دلش میخواد یکی بهش بگه جریان چیه.می فهمی؟
پس حالا یکی بیاد جلو و همه چراغها رو روشن کنه
به جز این در به در دشت و صحاری بودن

ما به جایی نرسیدم ز جاری بودن